خاطره ای درباره تواضع شهید مهدی زین الدین

خاطره ای درباره تواضع شهید مهدی زین الدین

خاطره ای درباره تواضع شهید مهدی زین الدین   می خواستم برم دستشویی. همه آفتابه ها خالی بود و برای پر کردن آب باید چند صد متر می رفتم تا هور . زورم آمد و از یک بسیجی که آن طرف ایستاده بود، خواستم تا آفتابه را برایم آب کند . او هم قبول کرد.  وقتی […]

ادامه مطلب ...